سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان

داستانهای امید (قاصدک)

روز دوازدهم دسامبر بود و کل مردم دهکده برای شنیدن راز موفقیت زوجی که در مدت ده سال زندگی مشترکشان هیچ گاه به مشکل بر نخورده بودند جمع شده بودند بالاخره ساعت شش بعداز ظهر یعنی لحظه موعود فرا رسید ومردم با کنجکاوی منتظر پاسخ ان ها بودند مرد شروع به صحبت کرد اوگفت در اولین سال ازدواجمان با همسرم به اسب سواری رفته بودیم من یک اسب قهوه ای که بسیار مطیع بود انتخاب کردم وهمسرم هم یک اسب مشکی انتخاب نمود که کمی سرکش بود,شروع به اسب سواری کردیم که اسب همسرم را به زمین انداخت همسرم از زمین بلند شد وگفت اشکال ندارد بار اولت بود بار دوم اسب باز هم همین کار راکرد و همسرم با خونسردی از زمین بلند شد وباز هم همان جمله را تکرار کرد ولی بار سوم که از اسب بر زمین افتاد اسلحه خود را بیرون اورد و یک گلوله به سمت سر اسب شلیک کرد واو را کشت ومن ضمن اینکه اعتراض نمودم بیان کردم که او یک حیوان است وتقصیری ندارد همسرم باخونسردی روبه من کرد وگفت این بار اولت بود!

 

با تشکر از سرکار خانم نازنین بابت ارسال این داستان زیبا


ارسال شده در توسط امید احدی